تبليغاتX
بچه های زمین با روحی از آسمان

روزی ((چشم)) سایر حواس را گفت:"در پس این دره ها،کوهی میبینم که سر در ابر ها دارد.آه،چه منظره  زیبائی!" 

((گوش)) که این سخن را شنید،گفت:"کوهی که میگوئی کجاست؟من،صدای آن را نمی شنوم!"

((دست)) گفت:"من هم هر چه تلاش کردم،نتوانستم آن را لمس کنم.مطمئنم که کوهی وجود ندارد."

و ((بینی)) ادامه داد:"نمی فهمم!چطور ممکن است کوهی وجود داشته باشد و من بوی آن را حس نکنم؟محال است که آنجا کوهی باشد!"

((چشم)) در حالی که به آن ها می خندید،به دیگر سو رو کرد.

اما دیگر حس ها همایشی ترتیب دادند تا دریابند چه چیز موجب گمراهی چشم شده است.

پس از بررسی طولانی،به این نتیجه رسیدند که:"بی شک چشم کارایی خود را از دست داده است."

<<جبران خلیل جبران>>

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 17:24  توسط مریم  | 



هاروت و ماروت دو فرشته ای بودند که چون ملائک از ظلم و بیرسمی و فساد شایع در بنی ادم بر خود می بالیدند و خداوند از انها خواست تا برای امتحان صورتهای انسانی بپذیرند و با شهوت های انسانی به زمین فرود ایند تا معلوم گردد که ایا انها در مقابل وسوسه های شهوات نفسانی مقاومت توانند کرد یا نه ؟ این دو تن که از همه عابد تر و خاشع تر بودند امادگی خود را برای این امتحان اعلام کردند و در واقع همین غرور عبادت و اعتماد بر زهد انها را به این اشتباه انداخت و غیرت حق موجب سقوط و سر نگونیشان گشت.فرق حال در زمیناز دیده ی انها خالی مانده بود انگاه پدیدار شد که شراب شهوت ها ی نفسانی هر دو را مست غفلت ساخت و به خاطر ان زن که زهره نام داشت به خمر و زنا و قتل و بت پرستی افتادند و از عروج به اسمان محروم ماندند.زهره که نام اعظم خدای را از انان اموخت خدای عز و عجل صورت وی بگردانید (مسخ کرد)تا کوکبی گشت و چون وی بدین سان مسخ گشت به اسمان رفت و کوکب ناهید نامیده شد و اما هاروت و ماروت به سبس غروری که به اعتماد بر نفس خویش داشتند به سقوط ابدی محکوم گشتند و در چاه بابل معذب ماندند
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 1:30  توسط سعید  | 



پروردگارا! اگر تو را از خوف دوزخ می پرستم...در دوزخم بسورز!

و اگر به امید بهشت میپرستم بر من حرام گردان!

و اگر از برای تو ... تو را می پرستم! 

جمال باقی از من دریغ مدار!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 15:55  توسط مریم  | 



روزی مردی سراسیمه نزد حضرت سلیمان میرود و از او خواهش میکند به باد دستور دهد تا او را در  چشم به هم زدنی به هند ببرد . حضرت سلیمان دلیل را جویا می شود و مرد میگوید عزرائیل را دیده که عجیب به او می نگریسته و ترسیده است . حضرت هم همان کار را میکند . روز بعد حضرت سلیمان عزرائیل را میبیند و دلیل ان نگاه به مرد را جویا میشود و عزرائیل میگوید پروردگار به من امر کرده بود جان مرد را تا دقایقی در هندوستان بگیرم و وقتی او را اینجا دیدم با تعجب نگاهش کردم.

 

 

حرص یکی از افت های وجود انسان است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 14:17  توسط سعید  | 



زمانی گاوی در جزیره ای پر از نعمتی زندگی میکرد و روزها انقدر میخورد که فربه و چاق می شد اما شب که قصد خواب داشت با فکر به اینکه اگر فردا غذا و نعمتی  در جزیره نیاشد باید چه کرد و با فکر به همین موضوع قصه می خورد و لاغر میشد و هر روز این داستان تکرار میشد .

 

نفس انسان همچون گاو است و ان جزیره همچو دنیا نفس انسان همیشه حریص است و حرص هم افت وجودی انسان است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 14:20  توسط سعید  | 



هیچ کس از ناشناخته ها نمی ترسد...چون هر کس قادر است هر آنچه را که میخواهد به دست آورد!

تنها به خاطر از دست دادن چیزی میترسیم که داریم ، چه زندگییمان ، چه کشت زارهامان...!

اما هنگامی که بفهمیم سرگذشت ما و سرگذست زمین هر دو توسط یک دست نوشته شده اند ، هراسمان را از دست میدهیم!

 

<<پائولو کوئیلو>>

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 17:58  توسط مریم  | 



روزی سه فرد را که در عمر خود فیل ندیده بودند را در تاریکی نزدیک فیلی میبرند و از انان می پرسند فیل چه شکلیه.یکی از انها به گوش فیل دست میزنه و می گه شبیه بادبزن دیگری خرطومشو لمس میکنه و میگه فیل شبیه ناودانه و اخری پا فیلو لمس میکنه میگه فیل شبیه ستونه.

در تاریکی دنیا مادی و حسی اختلاف در انچه تحت ادراک انسان است االبته اجتناب ناپذیر است و اگر در دست انان شمعی بود اختلاف از گفتشان بیرون شدی.هر کس به قدر فهم خود سخن میگوید هر چند راست میگوید دلیل اشتباهش وقوف نداشتن به کل مسا ئل است.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 1:24  توسط سعید  | 



عیب است بزرگ بر کشیدن خود را

وز جمله ی خلق برگذیدن خود را

از مردمک دیده بباید آموخت

دیدن همه کس را و ندیدن خود را!

 

<<مناجات نامه>>

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 22:11  توسط مریم  |